۱۵ شهریور , ۱۳۹۷

اپلیکیشن اندروید تهران پادکست

پس از ماه ها تلاش بی وقفه با همراهی تیم داتیس اپلیکیشن اندرویدی تهران پادکست با قابلیت های خاص منتشر شد. از قابلیت های این برنامه […]
۵ شهریور , ۱۳۹۶

کانال ادمین ها

برای ارتباط بهتر و همینطور رفع مشکلات احتمالی ، آموزش های مدیریت کانال شخصی و مواردی از این دست تصمیم گرفتم کانالی مختص این کار ایجاد […]
۴ شهریور , ۱۳۹۶

کافه میم – دومین یاسمن سفید

کافه میم – دومین یاسمن سفیدRate this post
۱ شهریور , ۱۳۹۶

کافه میم – هنوز

کافه میم – هنوزRate this post
۱۵ مرداد , ۱۳۹۶

آغاز یک پایان

۱٫ شايد بزرگ ترين درس زندگي ام را آن روز گرفتم ، توي آن مهماني، روبروي آن حوض و فَوّاره اش … نشسته بودم، چند ليوان […]
۲۳ تیر , ۱۳۹۶

رونمایی از لوگوتایپ جدید تهران پادکست

به همت دوستانمون از استودیو شخصی لوگوتایپ جدیدی برای تهران پادکست طراحی شد. از همین فرصت استفاده میکنم و از تیم استودیو شخصی و مدیر محترمش […]
۱۸ تیر , ۱۳۹۶

فایل صوتی شکرگزاری راز رسیدن به موفقیت پول و ثروت

فایل صوتی راز شکرگزاری برای رسیدن به موفقیت پول و ثروت در زندگی و کسب موفقیت از وب سایت گروه موفقیت مرادی با صدای مدرس هادی […]
۵ تیر , ۱۳۹۶

گفتگو با یک کارآفرین روستایی

گفتگو با یک کارآفرین روستایی پادکست شماره ۱۰۶۴  ارگ ایران بخشی از گفتگوی آقای حسین مرادخانی درباره تلاش و کار در روستا. https://tehranpodcast.ir/wp-content/uploads/2017/06/1064.mp3 مشروح درباره روستای […]
۲۸ خرداد , ۱۳۹۶
گفتگو دکتر یوسف مجیدزاده
گفتگو دکتر یوسف مجیدزاده پادکست شماره ۱۰۶۳  ارگ ایران روی عکس کلیک کنید بخشی از گفتگوی دکتر یوسف مجیدزاده درباره تلاش و پژوهش های جیرفت. مشروح درباره […]
۲۵ آبان , ۱۳۹۵

بسم خودش

اول سلام دوم نوشتن ام خوب نیست! یعنی نوشتنم نمیاد اما تا دلت بخواد حرف زدن رو دوست دارم. به این موضوع وقتی شک کردم که […]
۲۶ مهر , ۱۳۹۵

پختستان: روایتی از زندگی همه ما

پختستان

داستان پستچی

۴ شهریور , ۱۳۹۶

کافه میم – دومین یاسمن سفید

کافه میم – دومین یاسمن سفیدRate this post
۲۵ آبان , ۱۳۹۴

پستچی قسمت ۳۰

من دیگر آن دختر هجده ساله نبودم که زود گریه ام بگیرد.علی هم مرد سی و یک ساله ای بود که از سخت ترین میدانهای جنگ […]
۲۵ آبان , ۱۳۹۴

پستچی قسمت ۲۹

…بدون تو میمیرم. این جمله را علی با چنان معصومیتی گفت که مرا به چهارده سالگی برد. وقتی برای اولین بار در خانه را باز کردم […]
۲۴ آبان , ۱۳۹۴

پستچی قسمت ۲۸

چقدر خوب شد که دیدمت…ریحانه بهانه بود. یک هفته دل دل میکردم که چطور حالت را بپرسم… بعد از آن عزا و عقد مصلحتی، گمانم باید […]
۲۴ آبان , ۱۳۹۴

پستچی قسمت ۲۷

ریحانه در دفتر مجله معذب بود. گفتم راحت باش. زیر چشمانش گود افتاده بود. برایش چای ریختم. بغضش ترکید. قطرات اشکش در استکان میریخت. چای با […]
۲۱ آبان , ۱۳۹۴

پستچی قسمت ۲۶

مادر علی،نزدیک سحررفت.در حالیکه دست رنجورش در دست علی بود و آرامشی در صورتش.هرگز از کاری که کردم پشیمان نیستم.دیدن چهره آرام آن زن،به وقت آخرین […]
۲۰ آبان , ۱۳۹۴

پستچی قسمت ۲۵

دلم میخواست ریحانه را در آغوش بگیرم.به نظرم او هم طفلکی بود!علی آمد:دکتر میگه مامان تا صبح نمیمونه.به دیوار تکیه داد.حس کردم در حال افتادن است.خواستم […]
۲۰ آبان , ۱۳۹۴

پستچی قسمت ۲۴

نسل من به همه چیز عادت داشت.جنگ، بمباران، موشک باران، سرما؛ سهمیه بندی نفت وخوراکی، تاریکی شبانه، قطع گاز، ترس و هر چیز دیگر..نسل من به […]
۱۸ آبان , ۱۳۹۴

پستچی قسمت ۲۳

او آن سوی قبر نشسته بود و من این سوی قبر.باز هم باران میامد.گفتم:چرا تو هر وقت میخوای یه چیز مهمی بهم بگی، بارون میاد؟ گفت،برای […]
۱۷ آبان , ۱۳۹۴

پستچی قسمت ۲۲

سر کوچه اقاقیا ایستاده بودم.همینجا بود.پلاک سه.یک آپارتمان قدیمی.آنقدر ساکت که انگارعکس یک کتاب کودک بود.ازآن خانه کسی بیرون نمیامد!قلبم انگاردرزد ودرباز شد.اول پشتش به من […]
۱۶ آبان , ۱۳۹۴

پستچی قسمت ۲۱

بعضی وقتها هزاران حرف درسینه داری،هزاران بغض درگلو،تمام رگهای تنت تیر میکشد که فریاد کنی،اما هیچ کلامی پیدا نمیکنی!آن لحظه که حاج اکبر حرف میزد، صدایش […]
۱۶ آبان , ۱۳۹۴

پستچی قسمت ۲۰

سه سال گذشت.سه سال کار، سه سال خواب، سه سال خواب دیدن!تا اینکه یکروز، آنسوی خیابان چهره آشنایی دیدم.مردی با خانمش و یک بچه کوچک.نزدیک بود […]
۱۳ آبان , ۱۳۹۴

پستچی قسمت ۱۹

زدم بیرون! انگار از همه دنیا زدم بیرون!ازکنار گورستانی گذشتم که آنجا باهم وضو گرفته بودیم.شیرآب، همان بود.چقدر طول میکشد که یک دختر بیست و یکساله؛ […]
۱۳ آبان , ۱۳۹۴

پستچی قسمت ۱۸

حافظه گاهی زخم میزند.خاموشش کرده ام.چه سالی است؟هفتادویک.علی بعداز جریان دفترخانه چه سالی رفت؟ شصت ونه.یعنی دوسال برای نجات صوفیا؟ در جنگ روزهارا عادی نمیشمارند.گاهی یک […]
۱۲ آبان , ۱۳۹۴

پستچی قسمت ۱۷

هیچ جاده ای در زندگی بن بست نیست.اگر باور نمیکنی، چند قدم جلوتر برو.جاده دیگری باز میشود.تا وقتی نشسته باشیم، همه جا بن بست است!من عادت […]
۱۱ آبان , ۱۳۹۴

پستچی قسمت ۱۶

وقتی به اتاق برگشتیم، حس کردم پدرم سریع صورتش را پاک کرد.چشمانش قرمز بود.یعنی گریه کرده بود؟من نمیخواستم خطبه ی عقد من،زیر نم نم باران اشک […]
۱۰ آبان , ۱۳۹۴

پستچی قسمت ۱۵

منتظر تماسم باش! بیشتر از این نمیتوانست حرف بزند یاشاید نمیخواست !همان اندازه هم که حرف زده بود، یعنی صابون همه چیز را به تنش مالیده […]
۹ آبان , ۱۳۹۴

پستچی قسمت ۱۴

مادرم گفت:بهتری؟ فقط نگاهش کردم.همیشه زیبا بود.آنقدر که همیشه فقط دلم میخواست نگاهش کنم. به خاطر من آمده بود؟آن هم در خانه ای که قسم خورده […]
۸ آبان , ۱۳۹۴

پستچی قسمت ۱۳

چند قسمت دیگر طول میکشد؟ مثل این است که بپرسیم زندگی شما، چقدر دیگرطول میکشد!نمیدانم.از آن صبح زودی که رفت،دیگر نمیدانم چقدر طول کشیده است.مگر آدم […]
۷ آبان , ۱۳۹۴

پستچی قسمت ۱۲

گاهی بیداری، ولی انگار خواب میبینی.همه ی آن لحظه های خواندن صیغه محرمیت، در آن اتاق کوچک و خاکستری پادگان که پر از پوشه بود، به […]
۶ آبان , ۱۳۹۴

پستچی قسمت ۱۱

چرا یک فیلم خوب،یکدفعه بد میشود.چرا در خانه ات خوابیده ای؛ یک نفر زنگ میزند،خبر بد میدهد؟ چرا پستچی ها همیشه خبر خوب نمی آورند؟ روی […]
۵ آبان , ۱۳۹۴

پستچی قسمت دهم

در بوسنی هنوز جنگی نبود.برایم مهم نبود بوسنی کجاست، هر جا که بود، قرار بود علی را از من بگیرد.حالا جنگ من با مادر علی یا […]
۴ آبان , ۱۳۹۴

پستچی قسمت نهم

رییس کل ،سر علی را بوسید و گفت:به دکتر بگید بیاد.چیکار کردین با حاج علی پلنگ ما؟ بعد محکم به پشت علی زد و گفت:هنوزم ، […]
۳ آبان , ۱۳۹۴

پستچی قسمت هشتم

یثربی وقتی عاشق باشی، زمان گاهی قد یک نگاه ، کوتاه میشود و گاهی قدر ابدیت کش می آید.این که چرا عاشق شده اید ؟ اینکه […]
۳ آبان , ۱۳۹۴

پستچی قسمت هفتم

عاشق شدن، سخت است.عاشق ماندن، سخت تر.آدم شاید در یک لحظه عاشق شود، ولی یک عمر،طول میکشد که از یاد ببرد.به خصوص عشق اول را. روی […]
۳ آبان , ۱۳۹۴

پستچی قسمت ششم

چراغهای امامزاده، از دور در تاریکی ؛ مثل چراغ خانه ای بود که تو را میخواهد.گرم، روشن و منتظر. سرم را به ضریح چسباندم.سلام آقا. دوسش […]
۳ آبان , ۱۳۹۴

پستچی قسمت پنجم

میدونی دوستت دارم.حالا چیکار کنیم؟ مثل یک شعر بود.تمام شعرهایی که تاحالا خوانده بودم ، در برابر آن هیچ بود.از صبح تا شب ، دانشگاه، خیابان […]
۳ آبان , ۱۳۹۴

پستچی قسمت چهارم

آن روز، بهشت زهرا ؛ واقعا بهشت بود.علی کمی آن طرفتر و من کمی با فاصله از او.فکر میکردم چندهزار آدم آن زیر خفته اند که […]
۳ آبان , ۱۳۹۴

پستچی قسمت سوم

آخرین قطره ی آب قند را که داخل دهانم ریختند، تازه یادم آمد کجا هستم.روی نیمکتهای اداره پست، مرا خوابانده بودند و خانمی با قاشق چایخوری، […]
۳ آبان , ۱۳۹۴

پستچی قسمت دوم

آن روزها ، همه چیز ، طلایی بود.برگ درختان پاییز ، آسمان ، رنگ موی تمام مردان خیابان ، حتی صدای آژیر قرمز! جنگ شدیدتر شده […]
۳ آبان , ۱۳۹۴

پستچی قسمت اول

چهارده ساله که بودم ؛ عاشق پستچی محل شدم.خیلی تصادفی رفتم در را باز کنم ونامه را بگیرم ، او پشتش به من بود.وقتی برگشت قلبم […]
وبلاگ
Rate this post


//]]>