داستان پنجم:آغاز یک پایان

بارون ، اسپرسو ، ترافیک – قسمت هفتم : دو راهی
۲۰ شهریور , ۱۳۹۶
داستان چهارم: ماتیلدا
۱۹ شهریور , ۱۳۹۶
نمایش همه

داستان پنجم:آغاز یک پایان

سیب. این سیب سرخ…امروز روز اول خلقت است و من از بودن چیزی نمی دانم.  من از من چیزی نمی دانم. من از زندگی چیزی نمی دانم. از غصه و شادی. از حسرت و حسادت. از قدرت و ثروت. از زبان و هنر.  از علم و پیشرفت. از این جهان و جهان های دیگر.  من از هیچ چیز، چیزی نمی دانم. من نیستم. هنوز نیستم.
اما لحظه ای که بگذرد دست جادویی گرم و مهربانی من را من می کند و من در همین لحظه که هنوز نگذشته است می بینم که هستم.  شده ام انسانی که….

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *