پادکست سروش سیما اپیزود سیزدهم
۲ مرداد , ۱۳۹۸
شعر و ترانه هنرور افراسیاب خلعتبری
شعر و ترانه هنرور افراسیاب خلعتبری
۲۵ تیر , ۱۳۹۸
ronevis_1562342838029

پادکست قرمز - رادیو چَــکاد

  • زمان : 10 دقیقه و 30 ثانیه
  • داستانی بشنوید از تقابلِ "دوست داشتن" و "عشق"...!
  •  
     

    2 Comments

    1. Ghazale گفت:

      یه روزی‌خیلی اتفاقی با پسرخاله دوستم شماره رد و بدل کردیم،حالم خیلی خوب بود باهاش ،اونم انگاری خیلی حالش با من خوب بودش،من یه دختر بچه دبیرستانی بودم و اون یه دانشجو و حالمون خیلی خوب بود و وقتی تلفنی ساعت ۸ ،۹شب شروع میکردیم به حرف زدن ،یه دفعه به خودمون میومدیم و میدیدیم آفتاب طلوع کرده و من باید برم مدرسه و اون باید بره سرکار و ماهمچنان داریم حرف میزنیم و هیچ وقت هیچ وقت حرفامون تکراری نبودش،و همیشه یه حس قشنگ و خاصی داشتیم واسه همدیگه ،،،،همینحوری ۲سال بودیم باهمدیگه ،بهترین روزای زندگیم بود و خیلی شبا وقتی دلمون برای همدیگه تنگ میشدش ،میومد جلو در خونمون و اون تو ماشین و من پشت پنجره اتاقم ،ساعت ها حرف میزدیم ،از زمین و زمان حرف میزدیم ،،، واااای چقد خوب بودش ….‌‌‌یه روزی یه پسری که من و میخواست ،کلی دعوا و جنگ و جدال سرم راه انداخت و خانوادم موبایلمو گرفت و انقد خسته و ناراحت بودم که حتی نتونستم خودم بهش بگم خداحافظ و دوستم بهش زنگ زد و چند سال بعد خواهرم گفتش که تا مدتها به خطت زنگ میزد و پیام میداد و ولی به من نگفته بودن و هر چی بودش تموم شدش و ۳سال بعد فهمیدم با همون دخترخالش که مارو باهم اشنا کرده بوده ازدواج کرد.هیچ وقت سر در نیاوردم چرا بعدش نه اون اومد سراغ من نه من رفتم سراغ اون.نمیدونم چی شدش ،ولی همیشه یه گوشه از دل من متعلق به اونه.هیچ چی نمیتونه بیاد جای اون ،حتی الان بعد ۱۰ سال.😔😔

    2. M گفت:

      بخند و بگذرو فراموش کن ک دنیا محله گذره

    پاسخی بگذارید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    13 − 11 =