داستان چهارم: ماتیلدا

داستان پنجم:آغاز یک پایان
۱۹ شهریور , ۱۳۹۶
کافه بزرگسالی
۱۷ شهریور , ۱۳۹۶
نمایش همه

داستان چهارم: ماتیلدا

لباس هایم غرق خون و ویسکی است.  بوی باروت و سوختگی می آید.  اینجا فرانسه است.  درست وسط جنگ جهانی دوم و مهمترین واقعه این قرن قطعا  این است که من ماتیلدا را ۷۲ روز است که ندیده ام. نفسم به سختی بالا می آید و زانویم به نظر نمی رسد سر جایش باشد. من سرباز بی گناه یک جنگ نا خواسته ام و خسته ام….  از دیدن این همه سرباز  که هیچ کدامشان زبانم را نمی فهمند خسته ام. هیچ چیز سر جایش نیست و نمی توانم باور کنم که در خیابان های این شهر روزی زن و مرد هایی دست در دست هم چه رویاها که نبافته اند.  چه بوسه ها که نگرفته اند و…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *