داستان پسچی

۲۵ آبان , ۱۳۹۴
1099534261104597746_1742185181

پستچی قسمت ۳۰

من دیگر آن دختر هجده ساله نبودم که زود گریه ام بگیرد.علی هم مرد سی و یک ساله ای بود که از سخت ترین میدانهای جنگ […]
۲۵ آبان , ۱۳۹۴
1099534261104597746_1742185181

پستچی قسمت ۲۹

…بدون تو میمیرم. این جمله را علی با چنان معصومیتی گفت که مرا به چهارده سالگی برد. وقتی برای اولین بار در خانه را باز کردم […]
۲۴ آبان , ۱۳۹۴
1099534261104597746_1742185181

پستچی قسمت ۲۸

چقدر خوب شد که دیدمت…ریحانه بهانه بود. یک هفته دل دل میکردم که چطور حالت را بپرسم… بعد از آن عزا و عقد مصلحتی، گمانم باید […]
۲۴ آبان , ۱۳۹۴
1099534261104597746_1742185181

پستچی قسمت ۲۷

ریحانه در دفتر مجله معذب بود. گفتم راحت باش. زیر چشمانش گود افتاده بود. برایش چای ریختم. بغضش ترکید. قطرات اشکش در استکان میریخت. چای با […]