داستان پسچی

۴ شهریور , ۱۳۹۶

کافه میم – دومین یاسمن سفید

۲۵ آبان , ۱۳۹۴

پستچی قسمت ۳۰

من دیگر آن دختر هجده ساله نبودم که زود گریه ام بگیرد.علی هم مرد سی و یک ساله ای بود که از سخت ترین میدانهای جنگ […]
۲۵ آبان , ۱۳۹۴

پستچی قسمت ۲۹

…بدون تو میمیرم. این جمله را علی با چنان معصومیتی گفت که مرا به چهارده سالگی برد. وقتی برای اولین بار در خانه را باز کردم […]
۲۴ آبان , ۱۳۹۴

پستچی قسمت ۲۸

چقدر خوب شد که دیدمت…ریحانه بهانه بود. یک هفته دل دل میکردم که چطور حالت را بپرسم… بعد از آن عزا و عقد مصلحتی، گمانم باید […]