۲۵ آبان , ۱۳۹۵

بسم خودش

اول سلام دوم نوشتن ام خوب نیست! یعنی نوشتنم نمیاد اما تا دلت بخواد حرف زدن رو دوست دارم. به این موضوع وقتی شک کردم که […]
۲۰ آبان , ۱۳۹۵

رادیو ِآگینه: اجداد (اژداد)

 
۲۶ مهر , ۱۳۹۵

پختستان: روایتی از زندگی همه ما

پختستان

داستان پستچی

۲۵ آبان , ۱۳۹۴
1099534261104597746_1742185181

پستچی قسمت ۳۰

من دیگر آن دختر هجده ساله نبودم که زود گریه ام بگیرد.علی هم مرد سی و یک ساله ای بود که از سخت ترین میدانهای جنگ […]
۲۵ آبان , ۱۳۹۴
1099534261104597746_1742185181

پستچی قسمت ۲۹

…بدون تو میمیرم. این جمله را علی با چنان معصومیتی گفت که مرا به چهارده سالگی برد. وقتی برای اولین بار در خانه را باز کردم […]
۲۴ آبان , ۱۳۹۴
1099534261104597746_1742185181

پستچی قسمت ۲۸

چقدر خوب شد که دیدمت…ریحانه بهانه بود. یک هفته دل دل میکردم که چطور حالت را بپرسم… بعد از آن عزا و عقد مصلحتی، گمانم باید […]
۲۴ آبان , ۱۳۹۴
1099534261104597746_1742185181

پستچی قسمت ۲۷

ریحانه در دفتر مجله معذب بود. گفتم راحت باش. زیر چشمانش گود افتاده بود. برایش چای ریختم. بغضش ترکید. قطرات اشکش در استکان میریخت. چای با […]
۲۱ آبان , ۱۳۹۴
1099534261104597746_1742185181

پستچی قسمت ۲۶

مادر علی،نزدیک سحررفت.در حالیکه دست رنجورش در دست علی بود و آرامشی در صورتش.هرگز از کاری که کردم پشیمان نیستم.دیدن چهره آرام آن زن،به وقت آخرین […]
۲۰ آبان , ۱۳۹۴
1099534261104597746_1742185181

پستچی قسمت ۲۵

دلم میخواست ریحانه را در آغوش بگیرم.به نظرم او هم طفلکی بود!علی آمد:دکتر میگه مامان تا صبح نمیمونه.به دیوار تکیه داد.حس کردم در حال افتادن است.خواستم […]
۲۰ آبان , ۱۳۹۴
1099534261104597746_1742185181

پستچی قسمت ۲۴

نسل من به همه چیز عادت داشت.جنگ، بمباران، موشک باران، سرما؛ سهمیه بندی نفت وخوراکی، تاریکی شبانه، قطع گاز، ترس و هر چیز دیگر..نسل من به […]
۱۸ آبان , ۱۳۹۴
1099534261104597746_1742185181

پستچی قسمت ۲۳

او آن سوی قبر نشسته بود و من این سوی قبر.باز هم باران میامد.گفتم:چرا تو هر وقت میخوای یه چیز مهمی بهم بگی، بارون میاد؟ گفت،برای […]
۱۷ آبان , ۱۳۹۴
1099534261104597746_1742185181

پستچی قسمت ۲۲

سر کوچه اقاقیا ایستاده بودم.همینجا بود.پلاک سه.یک آپارتمان قدیمی.آنقدر ساکت که انگارعکس یک کتاب کودک بود.ازآن خانه کسی بیرون نمیامد!قلبم انگاردرزد ودرباز شد.اول پشتش به من […]
۱۶ آبان , ۱۳۹۴
1099534261104597746_1742185181

پستچی قسمت ۲۱

بعضی وقتها هزاران حرف درسینه داری،هزاران بغض درگلو،تمام رگهای تنت تیر میکشد که فریاد کنی،اما هیچ کلامی پیدا نمیکنی!آن لحظه که حاج اکبر حرف میزد، صدایش […]
۱۶ آبان , ۱۳۹۴
1099534261104597746_1742185181

پستچی قسمت ۲۰

سه سال گذشت.سه سال کار، سه سال خواب، سه سال خواب دیدن!تا اینکه یکروز، آنسوی خیابان چهره آشنایی دیدم.مردی با خانمش و یک بچه کوچک.نزدیک بود […]
۱۳ آبان , ۱۳۹۴
1099534261104597746_1742185181

پستچی قسمت ۱۹

زدم بیرون! انگار از همه دنیا زدم بیرون!ازکنار گورستانی گذشتم که آنجا باهم وضو گرفته بودیم.شیرآب، همان بود.چقدر طول میکشد که یک دختر بیست و یکساله؛ […]
۱۳ آبان , ۱۳۹۴
1099534261104597746_1742185181

پستچی قسمت ۱۸

حافظه گاهی زخم میزند.خاموشش کرده ام.چه سالی است؟هفتادویک.علی بعداز جریان دفترخانه چه سالی رفت؟ شصت ونه.یعنی دوسال برای نجات صوفیا؟ در جنگ روزهارا عادی نمیشمارند.گاهی یک […]
۱۲ آبان , ۱۳۹۴
1099534261104597746_1742185181

پستچی قسمت ۱۷

هیچ جاده ای در زندگی بن بست نیست.اگر باور نمیکنی، چند قدم جلوتر برو.جاده دیگری باز میشود.تا وقتی نشسته باشیم، همه جا بن بست است!من عادت […]
۱۱ آبان , ۱۳۹۴
1099534261104597746_1742185181

پستچی قسمت ۱۶

وقتی به اتاق برگشتیم، حس کردم پدرم سریع صورتش را پاک کرد.چشمانش قرمز بود.یعنی گریه کرده بود؟من نمیخواستم خطبه ی عقد من،زیر نم نم باران اشک […]
۱۰ آبان , ۱۳۹۴
1099534261104597746_1742185181

پستچی قسمت ۱۵

منتظر تماسم باش! بیشتر از این نمیتوانست حرف بزند یاشاید نمیخواست !همان اندازه هم که حرف زده بود، یعنی صابون همه چیز را به تنش مالیده […]
۹ آبان , ۱۳۹۴
1099534261104597746_1742185181

پستچی قسمت ۱۴

مادرم گفت:بهتری؟ فقط نگاهش کردم.همیشه زیبا بود.آنقدر که همیشه فقط دلم میخواست نگاهش کنم. به خاطر من آمده بود؟آن هم در خانه ای که قسم خورده […]
۸ آبان , ۱۳۹۴
1099534261104597746_1742185181

پستچی قسمت ۱۳

چند قسمت دیگر طول میکشد؟ مثل این است که بپرسیم زندگی شما، چقدر دیگرطول میکشد!نمیدانم.از آن صبح زودی که رفت،دیگر نمیدانم چقدر طول کشیده است.مگر آدم […]
۷ آبان , ۱۳۹۴
1099534261104597746_1742185181

پستچی قسمت ۱۲

گاهی بیداری، ولی انگار خواب میبینی.همه ی آن لحظه های خواندن صیغه محرمیت، در آن اتاق کوچک و خاکستری پادگان که پر از پوشه بود، به […]
۶ آبان , ۱۳۹۴
1099534261104597746_1742185181

پستچی قسمت ۱۱

چرا یک فیلم خوب،یکدفعه بد میشود.چرا در خانه ات خوابیده ای؛ یک نفر زنگ میزند،خبر بد میدهد؟ چرا پستچی ها همیشه خبر خوب نمی آورند؟ روی […]
۵ آبان , ۱۳۹۴
1099534261104597746_1742185181

پستچی قسمت دهم

در بوسنی هنوز جنگی نبود.برایم مهم نبود بوسنی کجاست، هر جا که بود، قرار بود علی را از من بگیرد.حالا جنگ من با مادر علی یا […]
۴ آبان , ۱۳۹۴
1099534261104597746_1742185181

پستچی قسمت نهم

رییس کل ،سر علی را بوسید و گفت:به دکتر بگید بیاد.چیکار کردین با حاج علی پلنگ ما؟ بعد محکم به پشت علی زد و گفت:هنوزم ، […]
۳ آبان , ۱۳۹۴
1099534261104597746_1742185181

پستچی قسمت هشتم

یثربی وقتی عاشق باشی، زمان گاهی قد یک نگاه ، کوتاه میشود و گاهی قدر ابدیت کش می آید.این که چرا عاشق شده اید ؟ اینکه […]
۳ آبان , ۱۳۹۴
1099534261104597746_1742185181

پستچی قسمت هفتم

عاشق شدن، سخت است.عاشق ماندن، سخت تر.آدم شاید در یک لحظه عاشق شود، ولی یک عمر،طول میکشد که از یاد ببرد.به خصوص عشق اول را. روی […]
۳ آبان , ۱۳۹۴
1099534261104597746_1742185181

پستچی قسمت ششم

چراغهای امامزاده، از دور در تاریکی ؛ مثل چراغ خانه ای بود که تو را میخواهد.گرم، روشن و منتظر. سرم را به ضریح چسباندم.سلام آقا. دوسش […]
۳ آبان , ۱۳۹۴
1099534261104597746_1742185181

پستچی قسمت پنجم

میدونی دوستت دارم.حالا چیکار کنیم؟ مثل یک شعر بود.تمام شعرهایی که تاحالا خوانده بودم ، در برابر آن هیچ بود.از صبح تا شب ، دانشگاه، خیابان […]
۳ آبان , ۱۳۹۴
1099534261104597746_1742185181

پستچی قسمت چهارم

آن روز، بهشت زهرا ؛ واقعا بهشت بود.علی کمی آن طرفتر و من کمی با فاصله از او.فکر میکردم چندهزار آدم آن زیر خفته اند که […]
۳ آبان , ۱۳۹۴
1099534261104597746_1742185181

پستچی قسمت سوم

آخرین قطره ی آب قند را که داخل دهانم ریختند، تازه یادم آمد کجا هستم.روی نیمکتهای اداره پست، مرا خوابانده بودند و خانمی با قاشق چایخوری، […]
۳ آبان , ۱۳۹۴
1099534261104597746_1742185181

پستچی قسمت دوم

آن روزها ، همه چیز ، طلایی بود.برگ درختان پاییز ، آسمان ، رنگ موی تمام مردان خیابان ، حتی صدای آژیر قرمز! جنگ شدیدتر شده […]
۳ آبان , ۱۳۹۴
1099534261104597746_1742185181

پستچی قسمت اول

چهارده ساله که بودم ؛ عاشق پستچی محل شدم.خیلی تصادفی رفتم در را باز کنم ونامه را بگیرم ، او پشتش به من بود.وقتی برگشت قلبم […]